مــریــــم آن کـــاخ عــبـــادت را ریـــــاض دیـــد چــون در خــویــش آثـار مـخـاض
وحــی آمــد مـریم گرچه هستی محترم لـیـک بـیــرون رو بــدیــن حـال از حــرم
ایـن مــکـان غـیـر از عـبـادتــگـاه نــیست مـسجـد اسـت ایـنـجا ولادتگاه نیست
گــرچــه فـرزنــدت بــود عــیــسـی ولــی فــرقــهـا دارد مـســیــحـا با عـلــی(ع)
مــرده را گـر زنـده عیـســی مــیـــکــنــد دردهـــا را گــرچــه مـــداوا مـیــکــنـــد
ایــن هـمـه از لـطـف و جـود حـیدر است بود طفـلــت از وجــود حــیــدر اســـت
لـــیــــک بـــهــــر مـــــادرت از آســـمـــان ایــن نــدا آمــد که نــزد مـــا بــــمـــان
آمـــدی در کــــوی مـــا مـــحــــزون مـــرو هـمـچـو مــریــم از حـــرم بـیـرون مـرو
فــاطــمـــه بـــنـــت اســــــد ، ام اســــــد غــم مــبــادا بر دلـت یـک دم رســــد
کــــشـــــتــــیــــم را نـــــوح آوردی بــــیــا خــــانــــــه ام را روح آوردی بــــــیــــــا
فــاطــمـــه ای در هــــســــتـــی را صـــدف هــســت طــفـلــت آفــریـنـش را هـدف
گــرچــه فــخــر کــون و مــا فــیـهـاســـت او فخرش این بس همسرش زهراست او
فـــاطـــمـــه از ایـــن نـــدا مـــســــرور شــد درد شــیــریــن و دلــش پــر نــور شــد
هـمــســـفـــر بــا دل شــــد و پــــرواز کــــرد چـــشـم خــود را ســوی کـعبه باز کرد
کــعـبـه دســت و پـای خــود گـم کــرده بــود بـر رخــش امـــا تـــبــســم کــرده بــود
کــعـبـه یـک در داشــت آن هـــم مــشـرکـان رفـــت و آمــــد مـی نـمــودنـــدی از آن
(کعبه)گفت با خود هوش باش او حیدر است نـــی ســـزاوار ورود از ایـــن در اســـت
بــاز کـــن ای بـــــیــــــت پــــــــاک داوری!!!! بـــــهـــــر بـــــاب الله بــــاب دیـــــگـری
ایــــن بـــگـــفــــت و نـــعـــره بــر افـــلاک زد بـهـر مولا ســیــنــه خــود را چـــاک زد
هرگزم امید و بیم از وصل و هجر یار نیست عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست
هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود آنکه باید بشنود افغان من بیدار نیست
در حریمش بار دارم لیک در بیرون در کردهام جا تا چو آید غیر گویم یار نیست
دل به پیغام وفا هر کس که میآرد ز یار میدهم تسکین و میدانم که حرف یار نیست
گلشن کویش بهشتی خرم است اما دریغ کز هجوم زاغ یک بلبل درین گلزار نیست
سر عشق یار با بیگانگان هاتف مگو گوش این ناآشنایان محرم اسرار نیست
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ دقیقهایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی اساس هستی من زان خراب آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست
با دست نازنين تو بر خاك اوفتد
با اينهمه هنوز به جان مي پرستمت
بالله اگر كه عشق چنين پاك اوفتد
مي بينمت هنوز به ديدار واپسين
گريان در امدي كه يلدا خدا نخواست
غافل كه من بجز تو خدايي نداشتم
اما دريغ و درد نگفتي چرا نخواست
بيچاره دل خطاي تو در چشم او نكوست
گويد به من : هر انچه او كرد خوب كرد
فرداي ما نيامد و خورشيد ارزو
تنها سپيده اي زد و انگه....غروب كرد
بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم
داني چرا نواي عزا سر نمي كنم؟
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترك دوستي ز تو باور نمي كنم
پاداش ان صفاي خدايي كه در تو بود
اين واپسين ترانه ترا يادگار باد
ماند به سينه ام غم تو يادگار
هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد
ديگر زپا افتاده ام اي ساقي اجل
لب تشنه ام بريز به كامم شراب را
اي اخرين پناه من اغوش باز كن
تا ننگرم پس از رخ او افتاب را...
وي در همه آفاق ِجهان نيست مثالت
عشق تو چو شمعي است بود روشني دل
مهر تو چوهادي است به دلهاي ضلالت
درامرتو نبود بکسي گفت وشنودي
در کارتو نبود به کسي راه دخالت
درکوي خرابات چه ما سير نموديم
درهرنفسي دردل ما بود خيالت
گرحُسن جمال ِتو به من جلوه نمايد
چون برهمه کس فخر بود جاه وجلالت
صادق تو اگر صبرکني در غم عشقش
شايد بزدايد ز دلت زنگ ملامت
گلچيني از اشعارخاتم الشُعرا
تو رفتي و نرفت چيزي از يادم
تو رفتي تازه عاشقتر شدم من
از اوني هم كه بود بدتر شدم من
صبح تا شب اين شده كارم
كه واسه ي چشات ببارم
تو خداي عاشقايي تو تموم كس و كارم
تو به داد من رسيدي وقتي تنهايي مو ديدي
تو نذاشتي برم از دست اگه چيزي هم هنوز هست
نازنينم اميد شيرينم من به جز تو كسي نمي بينم
از اون روزي كه رفتي يه روز خوش نديدم
به جز دستاي گرمت پناه و پشت نديدم
زندگي مو به پاي تو دادم اون روزا رو نمي ره از يادم
نازنينم برس به فريادم...
عاشقت شدم.اما صمیمانه تو را دوست داشتم ولی تو...
بی تفاوت نسبت به من و علاقه ی من به دیگران نگاه میکردی.البته تو آزاد بودی چون دلت مانند من در گرو
نگاهی نبود.
اما درست آن زمان که من از تو بریدم چون فرق میان عشق و عادت را نمیدانستم (و هنوز هم نمیدانم)تو به
سوی من آمدی اما چه حاصل که من نسبت به تو ،عشق،عادت،دوستی و هر آنچه که وابسته به دلم هست
تناقض یافتم و دیگر تو برایم آن شور سابق را نداشتی و نداری.و این را فهمیدم که باید بفهمم من بازیچه
نیستم...
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد . « دکتر علي شريعتي»
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
و هر روز او متولد ميشود؛
عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد؛
سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ... و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد...! و اين, رنج است , دکتر علي شريعتي
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .
دکتر شريعتي
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
اگر مثل گاو گنده باشي، ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي، بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
هر لحظه حرفي در ما زاده ميشود
هر لحظه دردي سر بر ميدارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميکند
اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمييابند
مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايشاش چه اندازه است؟
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
دکتر شريعتي : «کلاس پنجم(دبيرستان) که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند
ترا دادست دست شوق بر باد مرا کندست سیل اشک، بنیاد
ترا گردید جای آتش، مرا آب تو زاسایش بری گشتی، من از خواب
ز بس کاندیشههای خام کردی مرا و خویش را بدنام کردی
از آنروزی که گردیدی تو مفتون مرا آرامگه شد چشمهی خون
تو اندر کشور تن، پادشاهی زوال دولت خود، چندخواهی
چرا باید چنین خودکام بودن اسیر دانهی هر دام بودن
شدن همصحبت دیوانهای چند حقیقت جستن از افسانهای چند
ز بحر عشق، موج فتنه پیداست هر آنکودم ز جانان زد، ز جان کاست
بگفت ایدوست، تیر طعنه تا چند من از دست تو افتادم درین بند
تو رفتی و مرا همراه بردی به زندانخانهی عشقم سپردی
مرا کار تو کرد آلوده دامن تو اول دیدی، آنگه خواستم من
بدست جور کندی پایهای را در آتش سوختی همسایهای را
مرا در کودکی شوق دگر بود خیالم زین حوادث بی خبر بود
نه میخوردم غم ننگی و نامی نه بودم بستهی بندی و دامی
نه میپرسیدم از هجر و وصالی نه آگه بودم از نقص و کمالی
ترا تا آسمان، صاحب نظر کرد مرا مفتون و مست و بی خبر کرد
شما را قصه دیگرگون نوشتند حساب کار ما، با خون نوشتند
ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند تو حرفی خواندی و من دفتری چند
هر آن گوهر که مژگان تو میسفت نهان با من، هزاران قصه میگفتوارث عذاب عشق
سهم اونكس بيشتره
كه ميشه خراب عشق
سوختن و فرياد زدن
اينه رمز و راز عشق
وقت از خود مردنه
لحظهء آغاز عشق
واسه اين صداي ني
موندني ترين شده
كه به لطف زخم عشق
حنجره ش خونين شده
سهم من گلوي زخمي منه
يه صدا واسه هميشه موندنه
كوله بار سهم من رو شونمه
كوله باري كه پر از شكستنه
گرمي مي عشقو تكرار مي كنه
نالهء مي عشقو فرياد مي زنه
گرمي مستي و ضجه هاي ني
جوهر تمام شعراي منه
قيمتي ترين عذابه درد عشق
غم ناب و شعر نابه درد عشق
نطفهء تمام عاشقانه ها
جوشش روح شرابه درد عشق
ذات هر قطرهء قيمتي اشك
سهم اين دل خرابه درد عشق
زندگي كتاب شعر لحظه هاست
بهترين فصل كتابه درد عشق
منم ، دلتنگ دلتنگم
منم ، يک شعر بيرنگم
منم ، دل رفته از چنگم
منم ، يک دل که از سنگم
منم ، آواز طولاني
منم ، شبهاي باراني
منم ، انسانيم فاني
خداوندا تو ميداني ...
منم ، در متن يک دردم
منم ، برگم ، ولي زردم
منم ، هستم ، ولي سردم
منم ، مُرده م ، منم مُرده م
منم ، يک بغض پر باران
منم ، غمهاي بي سامان
منم ، هستم دراين زندان
منم ، زخمهاي بي درمان
منم ، دارم تب و تابي
ز تنهائي ، ز بيتابي
منم ، رفته به گردابي
مرا بايد که دريابي
منم ، يک آسمان دردم
منم ، دريا شود قبرم
منم ، دنيا شود جبرم
منم ، پايان شده صبرم
منم ، يک ذره گردم
منم ، خواهم کسي همدم
منم ، برخود ستم کردم
دلم خون ميشود هردم
منم ، از عشق گويانم
منم ، دردست درمانم
منم ، آمد به لب جانم
خداوندا ! بميرانم !
خداوندا ! بميرانم !
خداوندا ! بميرانم !
خداوندا ! بميرانم !
خداوندا ! بميرانم !
ز نور دل دگر دري به سينه وا نمي كني
ز خاطرات بودنم دگر گذر نمي كني
ز پشت خاوره مرا چرا صدا نمي كني
سكوت سرد يك سكون نشسته روي باورم
تلاطمي به قلب من چرا به پا نمي كني
ميان اين همه نفس هجوم ابي غزل
زعمق سبز پنجره مرا صدا نمي كني
اسير واژه ها منم اسير هرم اين قفس
در اسمان كوي خود مرا رها نمي كني
در انتهاي زندگي چو سايه ام غليظ و سرد
به نقش مرده ام كنون به تن وفا نمي كني
وداع با من بي تكيه گاه مي گويي
ميان اين همه آدم، ميان اين همه اسم
هميشه نام مرا اشتباه مي گويي
به اعتبار چه آيينه اي، عزيز دلم
به هركه مي رسي از اشك و آه مي گويي
دلم به نيم نگاهي خوش است، اما تو
به اين ملامت سنگين، نگاه مي گويي؟
هنوز حوصلهء عشق در رگم جاري است
نمرده ام كه غمت را به چاه مي گويي
آواز جدايي
اي يار ِ من، اي نگار ِ جاني
چون بگذرم از جهان ِ فانــي
زنهار كه نغمه هاي غمــگين
در روز ِ وداع ِ من مــخواني
نه گل به كنــــار ِ من گذاري
نه سرو كنــــــار ِ من نشاني
بگذار كه سبزه هاي مرطوب
از شبنم ِ پاك ِ آســـــــــــماني
اطــــــراف ٍ مزار ِ من برويند
با آن همــه لطف و مهرباني

دگر حس شقایق را نداری
هوای قلب عاشق را نداری
و از چشمان خونسرد تو پیداست
که شور عشق سابق را نداری
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پری چهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینه
وگر میروی تن به طوفان سپار
فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق»بزدم همچو منصور خريدار سردار شدم...
غم دلدار فکنده است به جانم شرری که به جان آمدم شهره بازارشدم...
درميخانه گشاييد به رويم شب و روز که من ازمسجد و از مدرسه بيزار شدم
جامه زهد و ريا کندم و بر تن کردم... خرقه پير خراباتی و هوشيار شدم...
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد به دم رند می آلوده مددکار شدم...
بگذاريد که از ميکده يادی بکنم.... من که از دست بت ميکده بيدار شدم
امام حمینی

پروانه بودن کار من نیست،مرا آدم کنید شمعی ندارم پس عیادت از دل زارم کنید
بلبل نیم تا در خیالت نغمه ای را سر دهم من را همان بهتر که در ویرانه ای خاکم کنید
نمیدانم ز خود افتادگان داری خبر یا نه
ز دور این نالهی ما در دلت دارد اثر یا نه
یقین داری که دارم از خیالت پیکری با خود
که شب تا صبح دم میگردمش بر گرد سر یانه
به گوشت هیچ میگوید که اینک میرسد از پی
چو باد صرصر آن دیوانهی صحرا سپر یا نه
به خاطر میرسانی هیچ گه کان دشت پیما را
به زور انداختم از پا من بیدادگر یا نه
برای آزمایش بار من بر کوه نه یک دم
ببین خواهد شکستن کوه را صد جا کمر یا نه
چو جان را نیست در رفتن توقف هیچ میگوئی
که باید بازگشتن بیتوقف زین سفر یا نه
نوشتم نامه وز گمراهی طالع نمیدانم
که خواهد ره به آن مه برد مرغ نامهبر یا نه
بیا و محتشم از بهر من دیوان خود بگشا
به بین بر لشگر غم میکنم آخر ظفر یا نهگفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

خداوندا نو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چقدر سخت است چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از
احساس سرشار است....
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار
مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
نذار تو این غروب سرد از همه چی دل بکنم
نذار صدای نفسات بغض صدامو بشکنه
که این سکوت لعنتی تنهاترین حرف منه
با نامهربونی نگات چشامو بارونی نکن
واسه ی عشق بی دلیل قلبمو قربونی نکن
نگاه سردمو ببین دیگه دل ازت نمیبره
هیشکی واسه عاشق شدن قلب یخی نمیخره
کی گفته ام این درد جگر سوز دوا کن
برخیز و مرا با دل سرگشته رها کن
مارا ز تو ای دوست!تمنای وفا نیست
تا خلق بدانند که یاریم جفا کن
آن که نهاده در
دلم حسرت یک نظاره را
بر لب من کجا نهد لعل شرابخواره را
رشتهی عمر پاره شد بس که ز دست جور او
دوختهام به یکدگر سینهی پاره پاره را
کشتهی عشق را لبش داده حیات تازهای
ورنه کسی نیافتی زندگی دوباره را
با همه بیترحمی باز به رحمت آمدی
لختی اگر شمردمی زحمت بی شماره را
ز آه شررفشان من نرم نمیشود دلش
آتش من نمیکند چارهی سنگ خاره را
تا ننهی وجود خود بر سر کار بندگی
خواجه ما نمیخرد بندهی هیچکاره را
خنجر خونفشان بکش، آنگه استخاره کن
از پی قتل من ببین خوبی استخاره را
چند ز دود آه خود، شب همه شب، فروغیا
تیره کنم رخ فلک، خیر کنم ستاره را
دوش به خواب دیدهام روی ندیدهی تو را
وز مژه آب دادهام باغ نچیدهی تو را
قطره خون تازهای از تو رسیده بر دلم
به که به دیده جا دهم تازه رسیدهی تو را
با دل چون کبوترم انس گرفته چشم تو رام
به خود نمودهام باز رمیدهی تو را
من که به گوش خویشتن از تو شنیدهام سخن
چون شنوم ز دیگران حرف شنیدهی تو را
تیر و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببین
پشت خمیده مرا، قد کشیدهی تو را
قامتم از خمیدگی صورت چنگ شد ولی
چنگ نمیتوان زدن زلف خمیدهی تو را
شام نمیشود دگر صبح کسی که هر سحر
زان خم طره بنگرد صبح دمیدهی تو را
خسته طرهی تو را چاره نکرد لعل تو
مهره نداد خاصیت، مار گزیدهی تو را
ای که به عشق او زدی خنده به چاک سینهام
شکر خدا که دوختم جیب دریدهی تو را
دست مکش به موی او مات مشو به روی او
تا نکشد به خون دل دامن دیدهی تو را
باز فروغی از درت روی طلب کجا برد
زان که کسی نمیخرد هیچ خریدهی تو را

تو اگر می دانستی
تو اگر می دانستی
که چه زخمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
- آه ای مرد چرا تنهایی ؟ ایرج جنتی عطایی

